آذر ۱۹, ۱۳۹۱

ارسال شده توسط در داستان کوتاه | ۹ نظر

دنیای تاریک

 

_نگار… نگار…؟
صدای مامانم بود…
_هوم مامان ؟
مامان: پاشو حاضر شو بریم
_ای بابا…کجا بریم ؟ من نمیام…
مامان: حرف نباشه… پاشو دیره
_ایش …حالا کجا میریم ؟
مامان: خونه عمه سهیلا
-مامان من حال ندارم بیام …خسته م …نمیخوام
مامان: بسه…چقدر غر میزنی پاشو همه معطل توئن
هیشکی معطل من نبودا…الکی میگفت که من از جام بلند شم….
بی حالو بی حوصله بلند شدم…مانتومو تنم کردم…شالمم انداختم رو سرم…رفتم جلو درمنتظرشون… من عادت دارم …صدامو بندازم تو سرم…
-بدوید دیگه…انقدر به من میگید زود باش زود باش خودشون هنوز نیومدن.. اَه

تا جا داشت غر زدم…

بالاخره این دادشمو مامانم از جلو آینه دل کندن رفتیم… بابامم منتظرمون بود
تو راه حرفی نمیزدم فقط آهنگ گوش میدادم…رسیدیم خونشون
زنگو فشار دادم…در باز شد…رفتیم تو…عمه م مثل ِ همیشه اومده بود تو راه پله ها استقبالمون …سلام دادم …بوسشم کردم
خوشحال شده بود از دیدنمون .. رفتم داخل ِ خونه .. سحر اومد طرفم…بوسش کردم .. دلمم براش تنگ شده بود
سامانم اومد … بچه بود … کلی ورجه ورجه میکرد…کلاسای ژیمناسیک میرفتم… حرکتایی یاد گرفته بودو به بابام نشون میداد…
شوهر عمه مم خونه نبود… حتما ” امشب شب کار بودو خونه نبود
سحر پذیرایی میکردو از دانشگاه میگفت…با محسن درمورد دانشگاهو کارشون حرف میزدن…از کارشون
از کارای بچه های دانشگاهشون میگفتو منو میخندون
عمه م سحرو صدا کرد
-سحر پاشو برو بستی بیار براشون بخورن
کار همیشگی ما بود…انگار عاتون شده بود هر سری میریم اونجا باید بستنی چوبی بخوریم
با اینکه هر سری میخواستم برم خونشون غر میزدم…ولی وقتی میخواستم برگردم… دلم نمیخواست بیام خونه
خیلی بهم خوش میگذشت…دوست داشتم اونجا باشم
اولین قدمی که گذاشتم توی محوطه لرزم گرفت… سردم شد…هوا که خیلی خوب بود …چرا باید من سردم بشه…
دلم لرزید…دندونام با شدت بهم میخوردن …کنترلی نمیتونستم روشون داشته باشم
انگار هوای این یه قسمت با کل ِ تهران فرق داشت…سرد بود…
انگار بین یه عالمه یخ بودم…
قدم زدم تا به در شیشه ای رسیدم پشتش وایستادم تا چشمی در حسم کنه در برام باز بشه…
وارد سالن پر از هیاهو شدم…یکی میرفت…یکی میومد…یکی میخندید…یکی دیگه ام گریه میکرد…
قدم هام تند تر گذاشتم…جلو آسانسور وایستادم…دکمه رو با حرص فشار دادم که مثلا” زود تر بیاد پایین…
منتظر شدم تا بیاد…وارد اتاقک بزرگ شدم…پشت سرم بقیه هم وارد شدن … دکمه رو فشار دادم…
صدای بی روح زن اعلام کرد که…”طبقه سوم”…چقدر سریع…با یه ببخشید آروم از بین افراد بیرون اومدم…
نگهبان جلو در صدام کرد
_کجا خانوم…ملاقاتی کدوم مریضید؟
سرد نگاهش کردم
_خودم بلدم…هر روز میام اینجا…!
سرم انداختم پایینو راهمو ادامه دادم…اتاقارو دونه دونه می شمردم…۳۱۲ ….۳۱۳ … و…۳۱۴…اتاق همیشگی
وارد اتاق ِ سرد و بی روح شدم…همه دور تا دورشو گرفته بودن…یه سلام آرومی کردم…همه زیر لبی جواب دادن
بغض گلمو گرفت…چشمام تار شد…نمیتونستم ببینم…پلک زدم…اشک از چشام افتاد پایین…
نزدیک ِ تختش شدم…به لوله ی توی گردنش نگاه کردم …
چشمام پر ِ اشک شد…نمیتونست حرف بزنه …دستشو گرفتم…دستاش کبود شده بود… با اون حال ِ بدش دوست داشت احوال ِ منو بدون ِ…
فقط تونست بگه: خوبی عمه ؟
بغض داشتم…نمیتونستم حرف بزنم…قثط تونستم سرمو تکون بدم…دستشو ول کردم …از پیش تختش رفتم…
به جمعیتی تو اتاق بودن نگاه کردم…همه یه غم بزرگ تو چشماشون بود …
همه سعی داشتن به هم دیگه امید بدن…ولی من…
چشمامو به خیابونا…به ماشینا دوختم…
زل زده بودم…حتی پلکم نمیزدم…عجیب بود….خیلی آروم بود…خیلی…
دلم میخواست یه پارچ آب ِ یخ بریزن رو صورتمو از این خواب لعنتی بلند شم
رسیدم…پله هارو بالا رفتم …دیگه سردم نبود…دیگه نمی لرزیدم…دیگه دندونام بهم نمیخورد…آروم بودم…
پشت ِ در وایستادم…چشمامو بستم نفس عمیق کشیدم …درو باز کردم …
وای خدای من ..موج گریه و شیون به گوشم خورد…عمق فاجعه الان معلوم میشد…
هیچ صدایی به جز صدای سحر نمی شنیدم…که با من حرف میزد
_دیدی نگار…دیدی چی شد…دیدی بی مادر شدم…دیدی بدخت شدم…دیدی غصه دار شدم…
صدای یکی دیگه از عمه هام به گوشم خورد …
_نگار عمه ت رفت . عمه مهربونت…عمه ت دیگه پیشمون نیست…
هیچی نمی گفتم لال شده بودم .. فقط زار زدم…سحر با مامانش حرف میزد…انقدر گفتو گفت تا خسته شدو گریه کرد فقط…
نمی تونستم کاری کنم جز…گریه و گریه
هی…

_پشت سر مردهایی که لا الله ال الله می گفتند راه افتاده بودیم…انقدری گریه کرده بودم…چشمام جایی رو نمیدید…

نگین (یکی از دختر عمه هام )منو گرفته بود…رو کردم بهش
_نگین ؟ میشه از خواب بیدار شم ببینم همش خواب بوده؟
با بغض جوابمو داد
_نه نمیشه…این خواب خیلی طولانی شده…دیگه نمیشه بیدار شد…
طاقت نیوردم .. بازم گریه کردم…
بالا سر قبر وایستاده بودم…زار میزدم…هیچی نمیتونستم بگم…فقط اشکای مزاحمو پاک میکردم
صدای سحر داغونم میکرد…
_مامان…تورو خدا بلند شو بریم…پاشو بریم…جای تو اینجا نیست…مامان چطور دلت اومد تنهامو بزاری ..
تو هنوز جوون بودی…کاش من میردم…این روزارو نمیدیم…مامان من جواب ِ سامانو چی بدم…
بگم مامان کجا رفته…مامان بلند شو تورو خدا…سامان میخواد جمعه دفتر دیکته شو نشونت بده…
مامان .. اینجا سرده بیا بریم…
سحر بامامانش حرف میزدو من زار میزدم … از ته دلم گریه میکردم …
عمه من آرزو عروسی سحرو داشت .. مگه سحر چند سالش بود فقط ۲۰ سالش … سامان چی ۷ سالشه…
حرف ِ یکی از عمه هام دغون ترم کرد
_آبجی بلند شو…بریم…سامان هنوز بلد نیست بنویسه مامان…چقدر زود بی مادر شد…
تمام
۱۸/۹/۹۱
۲ بامداد شنبه

_________________________________________________________________________________

پ.ن : عزیزان…این داستان بر اساس واقعیت ِ…اینایی که گفتم همش از لحظه هایی بود که حسشون کرده بودم
من عمه مو ۱۲ روز پیش از دست دادم…
فاتحه یادتون نره…

 

nevisande نویسنده: نگار.د

manba منبع: www.GrandPersia.com

password پسورد: www.grandpersia.com
  1. تسلیت روحش شاد
    سخت ادم همدردی کنه ارزوی صبر دارم

  2. من تازه عزیزمو از دست دادم کاملا میتونم درک کنم که چقدر سخته روحش شاد عالی نوشتی

  3. سلماز گفت :

    فدات بشم نگاری …فکر کن تو اینو نوشتی من انقدر گریه کردم اگه دخترش دست به قلم می شد چی می شد!ایشالله این غم از روی دل دخترش کم رنگ بشه ،نمی گم از بین بره چون نمی ره به خدا مادر کم چیزی نیست مخصوصا اگه یدونه دختر باشی …بازم تسلیت…قربون قلمت عزیز دلم….

  4. نگــاری اکشــم در اومـــد.
    خیلی سخته. بازم تسلیت می گم.
    خدا صبر بده.
    پر از غم …

  5. آخی خدا رحمتش کنه …
    غم انگیز بود

  6. قشنگ تلخ زیبا غم انگیز …….

    متاسفم خدا رحمتشون کنه …..

  7. قشنک بود….

  8. ♔ αϻἰг κнаη ♔. گفت :

    تسلیت میگم
    داستان تلخی بود ….

  9. خانم فسقلی گفت :

    تسلیت می گم
    غم آخرتون باشه

گذاشتن پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>